بعدتازه ای ازمشکلات درافغانستان زمانی ظهور کرده است که مردان مسلح وابسته به طالب درمرکز افغانستان مردم محل رابزورازمناطق شان بیرون رانده اند.
السوالی بهسود درولایت وردک صحنۀ ویرانیی دهها قریه ای سوخته، تاراج وباخاک یکسان شده است. مردی باصدای بلند خبر نگار ماراکه میخواست وارد منطقۀ منازعه شود، هشداردادکه: "ازاو راه نرو که کوچی کله ته میبره". بهسود با قله های رفیع، رود خروشان وبافرش گل های وحشی میبایستی محل جذب توریست میبود،اما در عوض مردم بیخانمان شده سواربرموترهای ازکارافتاده منطقه را ترک میکنند؛ طبق آمار تا کنون 4000 نفر مناطق شان را ترک کرده اند—درقریه ها پسمانده غذاهای را میتوان مشاهده کرد که ازیک هفته پیش بجامانده است. یک مقام دولت محلی که نخواست نامش فاش شود،اظهارداشت: "ازده روز باینسو بیش از هشتاد قریه به تصرف طالبان درآمده است".
ساکنان شیعه مذهب هزاره درالسوالی بهسودکه درزمان حاکمیت طالبان تحت پیگرد شدیدمذهبی قرارداشتند، ادعا میکنند که کوچیهای وابسته به طالبان آنهارا ازمناطق شان بزور اخراج کرده اند. آنها به شعارهای اشاره میکنند که به پشتیبانی ازاسامه بن لادن بردیوارهای خانه های ویران دست نویسی شده است—صحرانشینانی که کوچی نامیده میشوند، سلاح های سنگینی چون هاوان وراکت اندازدراختیار دارند. نورآغا چوپانی که هم اکنون خانواده اش ازمنطقه فرارکرده است، میگوید: "درزمان حاکمیت طالبان همین کوچی هابودند که مناطق مارا دراختیارداشتند، ماآنهارامیشناسیم".
اما نماینده ای کوچیهاازهرگونه وابستگیی قومش به طالبان انکار مینماید ومیگویدکه سالانه میلیون ها کوچی بین مرزهای پاکستان، ایران وترکمنستان آمدوشددارند. آنها(کوچیها) میگویندکه منازعۀ شان باهزاره ها اختلاف دامنه داراست وهردوقومِ ازچشم هاافتاده برسر کمبود آب وچراگاه باهم درگیری دارند.
تاکنون خبر قتل وزخمی شدن ده هانفروتاراج صد هارأس ازمواشی دراثر حملات کوچیها گزارش شده است. درآخرین گزارش آمده است که ازدیروز[*] باینسوهشت تن ازمردم هزاره ناپدید گردیده اند.
دیپلومات های غربی مقیم کابل حملات کوچیها به بهسودراکه طالبان دردرگیری های فرقه ای دخیل باشندرا، باتردید مینگرند. یک دیپلومات ارشد اظهارداشت که:" (درافغانستان) بسادگی میتوانید مخالفان خودراطالبان ویاالقاعده بنامید. ماسالها قبل نیزدرین مناطق شاهددرگیریهای هزاره ها باکوچیها روی مسایل زمین بوده ایم". یک ماهیکه ازدرگیری ها میگذرد دولت افغانستان نیرووپلیس اضافی درمنطقه نفرستاده است. سرپرست یک هیأت اعزامی درمحل منازعه، جریان راساده می انگارد، عبیدالله سباوون سرپرست هیأت میگوید:" نگرانی درولایت وردک زیاد است اماجنگ آنقدر شدید نبوده است. هزاره هاازسوزاندن مکاتب شان وبرافراشتن بیرق به طرفداری ازطالبان گزارش کرده بودند، اماما هیچ علایمی تاکنون مشاهده نکرده ایم".
حاجی نعیم کوچی ازبزرگان قوم کوچی درکابل ادعا میکند که هزاره هادرصدد تصاحب املاک کوچیهادرمنطقه (بهسود)اند. او میگوید هزاره هادرمورد طالبان دروغ میبافند تااذهان جهانیان را بخود معطوف نمایند. مناطق تحت منازعه املاک کوچی هااست وما برای ادعای خود اسناد دردست داریم که میتونیم ثابت کنیم. او(حاجی نعیم کوچی) میگوید کوچیها دراثر حملۀ هزاره ها بقتل رسیده اندواخیرآ، درروز شنبه، یک نفر ازکوچیها بقتل رسیده است.
********************************
چنانچه ازمنابع گوناگون شنیدیم ونیز در گزارش (تیلیگراف) خواندیم ،هجوم یاغیان "قانونی" بنام کوچی درهزاره جات خبررعشه آوری است . علی الرغم حاکمیت باصطلاح قانون درکشور، کشوریکه توسط نیروهای بین المللی اداره میشود، فاشیزم طالبانی درقالب کوچی دست به کشتارو غارت اموال مردم زده وبناهای عام المنفعه راآتش میزنند اما خشم هیچ نهاد قانونی ودولتی را برنمیتابد. چشم های تیز بینی که حرکات یک خزنده را درشب مراقبت میتوانند، چگونه عاجزاندکه کاروانی از یاغیان مسلح رااز پیشاورتا هزاره جات نبینند؟ برای دولت مردان وقانون گزاران افغانستان مایۀ سرافگندگی است که برجنایات امیرجبّارعبدالرحمان صحه بگذارند وهجوم کوچیها را که برای تداوم سرکوب هزاره ها درهزاره جات موجه انگاشته اند، نادیده بگیرند. عجب اینکه کوچیها هنوزمسلح اندوآنهم باسلاح سنگین؟
گمان میرفت که آقای کرزی برای حل بحران اقدام خردمندانۀروی دست بگیرد وروش منطقیی به اجراء درآورد، بل درعوض اقداماتیکه دردستور کار قرار گرفت اوضاع راپیچیده ترکرد. عبیدالله سباوون چهرۀ معلوم الحال وفاشیستی که خوددردام تعصبات قبیله ای اسیر تراز کوچی های وحشی است، برای ظاهرآ اصلاح امور دربهسود به حیث نماینده دولت اعزام شده است. طوریکه درگزارشها آمده است دهها خانه دربهسود ویران وغارت شده است اما چشم سباوون هیچ آثاری ازخرابی هارا ندیده است. چنین نماینده ای کجای مسأله راارزیابی خواهد کرد وکدام دردی ازهزاران درد مردم هزاره را درمان؟
این بیداد گری ها بانمایندگیی سباوون وبا رکاب داری شیخ اکبری راه حل ندارد؛ مردم هزاره نیازمند ایجاد رهبری خردمندی است که در ترکیب نهاد های قانونی کشورازحقوق مردم خوددفاع نمایند ودربرابر ستمگری های ازاین دست به حمایت برخیزند. شاخصۀ بلااجتناب این رهبری آگاهی واستقلال عمل است—استقلال ازتهران واستقلال ازحوزه های آخوند پروری- تکیه برارادۀ مردم وبرای حصول ودفاع ازمنافع شان. این روزهاکه مردم هزاره دراثر هجوم مسلحانۀ کوچییها هست وبود شانرا ازدست میدهند رهبران شان برای ابقای مقام وموقف شان سکوت مرگبار پیشه کرده و درقصرها ومهمانسراهای مجلل بامهمانان خارجی وداخلی مصافحه ومصاحبه مینماید وباموتر های لوکس و گارد محافظ شخصی به خویش معطوف اند. درواقع سازماندهیی مجدد ساختاررهبری هزارها معجزه نمیخواهد تااز"قم" ویا مسجد "جماران" نقل قول شود؛ بل ، برروشنفکران وآگاهان مردم هزاره است که برای ورق زدن این صفحۀ سیاه خودپیشآهنگ شوند. واما این راه یک شبه طی هم نخواهد شد ونه زخم های ناسورشده بزودی درمان پذیراست. درچشم انداز بزرگترجزباافزایش یافتن ظرفیت آگاهیی مردم افغانستان نه پدیده ای استبدادی کوچی گری حل خواهد شد ونه بیعدالتی عمومی اصلاح . مردم هزاره به همکاری تمام مردم خردمند کشورشان نیازمند است تاآنها رادرپروسه ای استبداد زدایی یاری رسانند. افغانستان در پناه همدیگر پذیری به مدارج صلح، امنیت و شگوفایی خواهد رسید نه سماجت برای همدیکدیگر ستیزی وستمگزینی. یاهـــــو!
دوست فرهیختۀ ما سخیداد هاتف درجواب یکی ازخوانندگان وبلاگش که پرسیده است، "آیا سنت دینی با فطرت انسان سازگاراست؟"، تبصره ای داردکه درآن "فطرت" آدمی رامورد استدلال قرار داده است. بباور هاتف فطرت انسان غیر قابل درک است"...طرح مفهوم فطرت بعنوان مبنای تمایل آدمی به پرستش ودین داری نیز مثل مفهوم وجوب دینی است، کسی نمیداند فطرت انسان چیست". اما بنده باوردارم که فطرت آدمی مانند هر مشخصۀ رفتاری انسان قابل درک است وتعریف شدنی. زیرا فردانسانی ازبارقۀ عشق، نفرت ،شهوت، گناه، ترس، نیایش، نیکی، گرسنگی و...که ممثّل ومتضمّن جوهرۀ آدم بودن او است، راپیش ازآنکه درفرآیند آموزه های تجربیی اجدادش فراگیرد وتکامل یابد، برخوردار بوده است. بدینترتیب هرگاه مشخصه های قابل اندازه گیریی فوق رابعنوان عکس العمل مشابه درفرد "آدمی"مشاهده میکنیم، صفات فوق را اجزاء انفکاک ناپذیر ذات بشرمییابیم. شایان ذکراینکه ازبرشماریی مختصرآیین رفتاری "آدمیزاد" به این گمانه هم نزدیک میشویم که، بلی، فطرت آدمی باسنت دینی سازگاراست اما وقتیکه میگوییم "سنت دینی"، لزومآ اختلاط شعایر وسنت هاراکه مخلوق ذهن وروابط اجتماعیی بشر است و امتزاج آن بامتون ادیان ابراهیمی درامتداد تکوین وتطویر تاریخیی نیازهای عاطفی اش صورت پذیرفته است ، در گویش خودهنگام بکار بردن کلمۀ "سنت دینی" ازیادنبریم. بنده نمیخواهم خودرا درحوزۀ جدل فلسفی درگیرکنم که ازیکسو احاطۀدرآن ندارم واز سویی هم اثبات سازگاری فطرت بشربادین را نیاز مند بحث نمی بینم. اماآنچه رادرخورتأمل میدانم اینست که مغالطۀ توسل به" سنت دینی" در حل پیچیدگی هاونیازهای روزافزون اجتماعیی درعصرما چگونه استفهام وتفسیر شود؟ آیا معجون سنت باضافۀ دین میتواند پاسخ گوی نیاز های اقتصادی، سیاسی ، مدیریتی و...باشد تاسبب رستگاریی پیروانش شود؟ بهتراست بدانیم چرا دست آورد های مدنیی جوامع انسانی را درقلمرو سنت دینی راهی نیست؟ چرا درقلمرواحکام سنت دینی آفت های کلان اجتماعی(بیعدالتی) دربرابر قصور اخلاقیی فرد کم بهاءداده میشود و...حوزۀ کاربردیی سنت دینی چرانامحد ود است؟ حتی المقدور درنوشته های بعدی وارد جزئیات خواهم شد و نیزدرپیام خانه ای وبلاگ آقای هاتف به خدمت خوانندگان محترم ایشان حضورخواهم رساند. یارزنده وصحبت باقی!
برادر محترم ما هاتف در نوشتۀ پسینش تحت عنوان"یک توضیح" ازعدۀ وبلاک دارا ن بشمول خودم گله کرده است که نمینویسند یا کم مینویسند و به همین جهت پیوند های عده ای ازغایبین دایمی را هم حذف کرده است. جاوید زیرک نیزباتأیید نظرهاتف ابراز نگرانی کرده است که عرصه بررسانه هادرافغانستان تنگ ترشده میرود، بقیه(شاید وبلاگ نویسان)باید نه تنها خوب بنویسند که بسیارهم بنویسند. ازاینکه طرف سخن آقای هاتف بنده نیز هست، قصور خویش را دراین مورد این چنین توجیه مینمایم:درقدم اول نوشتن در وبلاگ یک اقدام کاملآ اختیاری،طبیعی وبرحسب سلیقۀ نویسنده است. طبیعی یعنی هیچ کس خودراملزم به نوشتن ویا نانوشتن نمیداند مگر اینکه خودش اراده نماید، چون تعهدی درقبال کارخود برای کسی ویاکسانی نسپرده است، ازاین جهت عواملی چون زمان، مشغولیت های شخصی، نبود مطلب قابل درج ودسترسی به انترنت حضور وغیاب اوراتعیین میکند. حداقل اینجانب صرف نظر ازدسرسیی آسان به انترنت، با سایر محدودیت های بالا دست وگریبان هستم. ازاینکه تازه کارم اگر به این زودی ازنوشتن باز مانم ویاکم نویس شوم، احتمالآچنان بی روحیه خواهم شد که حتّی رخت خویش بربندم وترک دیار وبلاگ کنم. اخطار وگلۀ هاتف مانند کارخانگی برایم نگرانی ایجاد کرده وجدآ بآن می اندیشم، اگرچنین بازپرسی هاادمه پیداکند وحرفی برای نوشتن هم نداشته باشم آن زمان وای برحالم! واما اهمیت نوشتن در وبلاگ:
به باور بنده نوشتن در وبلاگ چیزی کمتر از ضرب المثل عامیانه ای "روی یخ نوشتن ودرآفتاب گذاشتن"نیست، بااین تفاوت که آفتاب این گونه نوشته هاراذوب نمیتواند!اما بی اثری نوشته ای انترنتی دراذهان عامه رساننده ای خوب ضرب المثل فوق است. نویسندگان انترنتی از هیچ گونه تعهدی که مسؤلیت آفرین باشد ، برخوردار نیستند ؛ نویسنده بدون مخاطب خاصی باطرح مطالب پراگنده ودلبخواه اش که گسترۀ انعکاس مثبت ومنفیی مقاله اش تا چند جواب موافق ومخالف چی در پیام خانه وندرتآ دروبلاگ شخص منتقد امتداد می یابد وبلا فاصله باتغییر مضمون ِ خالق اثر هیا هو وانتقاد فرو می نشیندوبحث دردامنۀ دیگری امتداد می یابد، دروبلاگ ظاهرمیشود.
از فرصتی که سربه وبلاگستان دارم ،نه اینکه خودم صاحب وبلاگ شده ام، نویسنده ای راملاقی نشده ام که در پی فراخوان دیگران درکنار خودش درصددطرح مسایل جدی و مسؤلیت آفرینی باشد که دور نمای آن آزادی وجامعۀ مردم سالار آرزوشده باشد . هرکس برحسب سلیقه وفهمش ازهر چمن سمنی عرضه میکند که ارضاء کنندهء حالات روحیی وعاطفی خودش است تا نیاز جامعه اش. مضافآ اینکه، طرح نکردن مسایل اساسی رساننده ای مطلبی دیگری هم میتواند باشد—گیرافتادگی در فضای حرف وعمل. مثلآ بسادگی میتوانیم ادعا کنیم که درراه آزادی بهاءنیزباید پرداخت، واینجاست که اگرازچنین شخصی خواسته شود که اکنون وقت عمل است بسم الله، از حرکت بازخواهدماند. ازسوی هم ، اثرِعامل اجتماعی وسرزمینی "من" بجای "ما" درروان ما تلقینی ایجاد کرده است که درک "همدیگرپذیری" به همت"همدیگر ستیزی"تحت الشعاع قرار بگیرد. بااین تفاوت که نیاکان ستیزه جوی ما بایراق "یازده تیر" درزادگاه اش درانزوای کوه ها ودره هااحساس آزادی فردی اورا سرشار مینمود واینک ما درگمنامی و"بانوشتن" ازناکجا های دنیای پهناور که سالها پیش درقالب"من" تحجر یافته ایم دروبلاگ ها آزادی نجوا میکنیم.
ظرفیت مشارکت گروهیی افراددریک جامعه مانند پدیده های طبیعی واجتماعی تکامل پذیراند. مااگر نمیتوانیم تسلیم خرد جمعی شویم، درواقع ذهن ماآن تکامل یافتگی لازم راندیده است وازاین رو باآرزووخوش بینی نمیتوان به چنان مرحلۀ دست یافت. چنانچه اگرظرفیت جای گزینی برای احزاب وگروه های عقب گرادرجامعۀ افغانستان ایجاد شده بود قطعآدرشرایط مساعد کنونی سربرمی افراشت ویقینآآنانیکه امروزه صفت جنگ سالارو...لقب گرفته اند نمیتوانستند احساساست مردم راببازی بگیرند. اگرقضاوت خالی ازغرض صورت گیرد، همین جنگ سالاران—مجاهدین وطالبان معرکه گردان اصلیی سیاست وخواست های نیک وبد مردمی اند که روشنفکران برای آنهاآزادی طراحی میکنندوآنهاراگاهی توده ها، خلق ها وگاهی هم ملت خطاب میکنند درحالیکه هیچ میانۀ باآنان ندارند. کوتاه سخن اینکه هرگاه شنیدیم که یونس صالحی سلیقۀ شخصی اش راکنار گذاشته وخالی از "من" هایش باهاتف روی موضوع مشترک برای ایجاد"ما"کار میکند، جاوید زیرک آماده است بزودی بآنها بپیوندد، آقای حلیمی کار مشترک آنها رامی ستاید وآقای...آنگاه باور کنیم که چیزی در شرف وقوع پیوستن است—دیگرگونی درعرصۀ "ما" پذیری و "من" گریزی!
(بی بی سی )و (واشنگتن پست )ازقول مقامات امریکایی میگویند که ایران نیزطالبان را تجهیز وتسلیح مینماید. اگر این خبر تایید شود، چنانچه امریکا شواهد آنرا ارایه کرده است، پیچیده گیی اوضاع افغانستان چند برابر خواهد شد. ایران که تاکنون در هیأت همسایۀ نیکوکار وباباز گشایی کمیتۀ امداد، خرما، کره مربا، احداث راه آهن درمرز غربی کشورو...باستقبال مردم افغانستان شتافته است، ناراحت کننده خواهد بوداگر قیمت خرمارا خون مطالبه کند! درواقع افغانستان باثبات به نفع ایران است چیزیکه پاکستان همسایۀ شرقیی افغانستان آنرا ضرر می پندارد. مردم افغانستان که سیاست باز نیستند این گونه اقدامات، کمک به دشمنان شان، آنهاراگیج میکنند ودر یافتن وجوه مشترک ایران وطالبان متحییر میمانند؟ تلاش ایران درساختن جبهۀ ملی که بطور بالقوه مخالف طالبان است ازیکسوو کمک به طالبان ازسوی دیگر به تیغ دودمی میماند که هر دولبه اش مردم افغانستان را میکشد. عطف به چنین ماجراجویی ها، آیا ایران از توانایی برخوردار است که هم درعراق وهم در افغانستان امریکارا به مصافش میطلبد؟ واما مردم افغانستان از همسایۀ غربی وفرهنگ شریک خویش استد عا مینماید که: "مرا به خیر تو کاری نیست، شرمرسان".
1) جبهۀ متحد میگوید: درکناردولت باقی میماند اما ازنظام پارلمانی حمایت مینماید.
2) رییس جمهور میگوید: بعضی کشورهای همسایه وسفارت هادرسازماندهیی جبهۀ متحد دست دارند.
3) رییس جمهور تأکید میکند: مابا طالبان درتماس هستیم ومذاکرات ماادامه خواهدیافت.
4) گلبدین حکمتیار میگوید: قتل اجمل نقشبندی را محکوم میکند.
نقاط مشترک اظهارات فوق ومحتمل ترین پی آمد ها:
احتمال اول:
1) خواهشات، اعتراضات وتظاهرات جبهۀ ملی دولتِ بجان آمده را به ستوه میآورد
2) درینمدت، جابجاکردن افراد مهم طالبان دربدنۀ دولت ادامه می یابد
3) روسیه وایران ازبوق وکرنای رفقای جبهه نفیر تجزیه میشنوندونیزاین فرض محال بزاق شهدآگینی درکام آنها می طراواند
4) اماامریکا بی پرده آن دو شریک راازبازی باآتش برحذرمیدارد
5) اگرخواب هابکام هواداران نظام فدرالی تعبیر شود، امریکا درمنطقه منافعش راازدست میدهد.
احتمال دوم:
1) رییس جمهورمستقیمآباپارلمان درگیرمیشود
2) امریکا مصلحت می بیند تاسران جبهه ملی رادستگیرکند
3) اوضاع متشنج میشود
4) طالبان پیش روی میکنند
5) ناتو درگیرنمیشود
6) قیمت چادری افزایش مییابد
7) طالبان معتدل میشوند
7) نظام اندک اندک تک قومی میشود
8) آرامش کم کم بکشوربازمیگردد
9) گلبدین حکمتیار وزیرخارجه میشود
10) ملا عمردرنقش امیرکل مسلمین افغانستان درقندهاراطراق میکند
11) ناتو قوایش رادرافغانستان تقلیل میدهد
12) بازسازی بطورواقعی درجنوب کشورادامه مییابد
13) شاهراه کابل-هزاره جات- هرات ازدستور کارخارج میشود
14) اما رمضان بشردوست بازهم وزیرمیشود.
شما درمورد تبصره کنید.
با هم یکجا نتیجه بگیریم.
درچشم انداز کلی جهان ما بحرانی ترین وضعیت خودرا تاکنون تجربه مینــماید. کاهش منابع انرژی زا، رشد سرسام آور جمعـیت وفقرفراگیرفکتورهای عمدۀ ایجاد بحران در سیارۀ مارا تشکیل میدهد. این اضطرارکشورهای انکشاف یافته وقدرتمند رابرآن داشته است تابرای دسترسی به چنین منابعی که اکثرآ درکشورهای روبانکشاف قراردارد، به مستمسک های توجیه کننده متوسل شوند. اضافه شدن اصطلاح تروریزم مذهبی یابنیاد گرایی اسلامی درفرهنگ سیاسیی جهان که عمد تآ با ماجراجویی همراه است، زمینه تحرک پذ یریی کشورهای درحال کُمون را برای دستیابی به این منابع فراهم ساخته است. سازمان الـقاعده وطیف هواداران بنیادگرایش برمحوری آرایش یافته اند که غرب را بخصـوص ومدنیت جهانی را در کل نشانه رفته است. حملات تروریستی القاعده درداخل آمریکا، تبدیل شدن افغانستان به پایگاه جهانی وامنِ تروریزم و گمانه های موجودیت سلاحهای کشتارجمعی درعراق همراه با بلوف های صدام، امریکارا ناگزیراز لشکرکشی بدانصوب نمود. گرچه تمـام کشورهایکه به نحوی ازدیموکراسی حمایت مینما یند درمقابله با تروریزم همـنوایی دارند اما حضورگستردۀامریکادرکشـورهایکه تروریزم درآنجا فعال است، مایۀ نگرانیی بعضی این کشورها گردیده است. بطورعمده روسیه، چین، ایران وهند کشورهای هستند که هم در پیمان ضدتروریستی درکنارامریکاایستاده اندوهم بطور بالقوه مـخالف افزایش نفوذ امریکا در منطقه بشمار میروند. حضور کمرنگ این کشور هاچی دررویا رویی با تروریزم وچی درعرصه بازسازی افغانستان حاکی ازابتکار عملی شمرده میشود که ظاهرآ امریکا دردست دارد، اما حرکت خزنده وکمترملموسِ سیاسیی کشورهای رقیب، روسیه، ایــران، چین وهند، نشان داد که نفوذ آنها در گسترۀ تعاملات سیاسیی افغانسـتان دست کم گرفتنی هم نیست. تلاش روسها ومتحدان بین المللی اش درجهتی سازمان می یابد تا جلوتکتازی های امریکارادرمنطقه سدکند. ازاین رواعلام موجودیت جبهۀ ملی، علی الرغم اعضای نامتجانس آن، ازظهورجبهۀ جدیدی خبرمیدهد که امریکا ومتحدان افغان آن رابه مصاف دیگری دعوت مینماید.
پی آمدهای اجتناب ناپذیر:
یک: تشخص مرزهای قومیی سیاست:
ازآنجاییکه فرهنگ قبیله ای محک ارزشهای فردی وجمعی درروابط جامعه ای قبیله سالارراتشکیل میدهد، سیاست قبیله ای نیزدرمناسبات قوی و ضعیف حضورافراد قبیله درساختاراداری یک سرزمین تعریف پذیرمیگردد. در مناسـبات قبیله ای هرتغییریکه دایره ای توانایی قبیله را دربین اقوام محدود کند مردود وستیزه پذیـر دانسته میشود. این روابط درجامعه ای سنتی وقبیله پندارافغانستان کاملآ قابل درک است. تشکیل جبهه ای ملی حرکت تکراری برمداردایره ای رامیماند که تاکنون بارهااتفاق افتاده است ودرتجربۀ مردم افغانسـتان این جبهه نه تنهاحرفی تازه ای برای گفـتن ندارد بلکه ظهورآن درعرصۀ سـیاسی کشورگامی به پـیش نیزشمرده نمیشود. به باورمردم افغانـستان هرتحولی که تامین امنیت،ا یجا داشتغال وبازسازی کشورشان رادرپی نداشته باشد، تغییر جدی ومفید پنداشـته نمیشود. مخصوصآاینکه شخصیتها وگروههای عمده درتشکیل جبهۀ جدید هویت های سـیاسی و آزموده شده ای هستند که مردم آنهارا مسبب اصلی ویرانیها وکشته ومعلول شدن میلیون هاهم وطن شان میدانند. وبالآخره، جبهه ای ملّیی کنونی دربعُد محلی عکس العمل تمامـیـّت خواهیی دولت قبیله ای شمرده شده ودربعُد بین المللی، صف آرایی روسها دربرابرامریکا محسوب میگردد. بافت فعلی جبهه ای متحد ملی اززاویه ای قومی قرارذیل تجزیه وتعریف شده میتواند:
الف - تاجیکها:
تاجیکها ی افغانستان که ازمتحدان استراتیژیک روسیه وایران بشمارمی آید درتعاملات سیاسی اخیر دو باروآنهم درمدت کوتاهی درافغانستان قدرت رادردست گرفتند؛ اولین باردرسال 1992 میلادی پس ازسقوط دولت داکترنجیب و پـس ازبراه انداختن شورایِ بنام حل وعقد وهم چنان پس ازشکست طالبان درسال 2001 میلادی بدست امریکا. درهردومورد سعی درجابجا کردن افرادی وابســته به قوم تاجیک وحذ ف نمودن افراد سایراقوام بود. درزمان حاکمـیت برهان الدین ربانی ومتحدان او، عبدالرسول سیاف ازحزب اتحاد، شیخ محمد اکبری ومصطفی کاظمی ازسـپاه پاسدار، سید حسیـن انوری ازحرکت اسلامی ، برای سرکوب هزاره ها، کابل مرکزدرگیریهای خونیی بود که قسمت های ازشهر کابل عملآ ویران شد.
ب-ازبکها:
ازبکها درتاریخ سیاسی واجتماعی افغانستان نقش برجسته وفعال نداشته اند. امابا توجه به مشترکات مذهبی با پشتونها وتاجیکها مورد آزاروظلم هم قرارنگرفته اند. ایجاد جبهات قومی(ملیشیا) درزمان حکومت داکترنجیب، عبدالرشیددوستم ازقوم ازبیک به شهرت وتوانایی نظامی دست یافت ودرسالهای حکومت مجاهـدین درجنگ های خونین کابل سهم بسزایی گرفت که درآن درگیریها شهر کابل بکلی ویران گردید وهزاران نفر بقتل رسید.
ب-بقایای حزب دیموکراتیک خلق:
اعضای پشتون تبارو کمونست جبهه ای ملی که انگیزه ای قومی هماننداقلیت های عضو جبهه ای ملی ندارند، باانگیزه ای سیاسی وپشتوانه ای روسهاواردمعرکه ای سیاسیی افغانستان شده اند. مردم افغانستان سالهای جنگ وسیاه روزی شانرااززمان تجاوزارتش روس به پیشاهنگیی کمونستهای افغانستان ، چونان خاطرۀ تلخ وفراموش ناشدنی به حافظه هاشان دارند. ازینرو جبهه ای ملی باچنین ترکیبی پیام امیدبخشی برای مردم افغانستان ندارد.
ج-شیخ محمد اکبری ومصطفی کاظمی:
باآنکه آقایان مصطفی کاظمی وشیخ محمداکبری ازاقلیت ِشیعه مذهب اند اما درروابط سیاسی واجتماعیی خود بیشتر به تاجیک هاوابسـته اند تا هزاره ها. ازسوی دیگراین دو عضو جبهه ای ملی ازاعضای بلند پایه ومعتمد سـپاه پاسداران ایران اند وازشخصیت های کلیدی ایران درجنگ های داخلی هزاره جات (1981تا1988 ) ونیز درنبرد های فرقه ای درکابل بین سال های(1992 تا1994 )، باهزاره ها به رهبری عبدالعلی مزاری وتاجیکها برهبری احمد شاه مسعود ، که درکنار تاجیکها فعالانه برضد هزاره هاجنگیدند.
د-مصطفی ظاهر فرزند ظاهرشاه:
نقش مصطفی ظاهر،محمدزایی ، درتعاملات کـنونی کشورکاملآ خنثی است. اوازلحاظ قومی تقریبآمنقرض وازلحاظ شخصی فاقددانش سیاسی وتجربه ای اجتماعی است که بتوانددرحد یک سیاستمدارمستقل عمل کند، ازینرو بودونبودش درهرجبهه ای مساوی است.
ه-سید منصورنادری:
سید منصور نادری که خود ازسلسلۀ سادات وعرب تباراست ، ازلحاظ قومی سنخیتی با اسماعیلیه های هزاره تبارندارد، اما ازآنجاییکه سیستم اعتقادی درمذهب اسماعیلیه براساس باور خدشه ناپذیر استواراست وازامام حاضر تبعیت مینمایند، ازینروآقای منصورنادری که نمایندۀامام حاضراست وسرپیچی ازحکم امام هم کفرتلقی میشود، لذا صدها هزاراسماعیلیه باید راهی را دنبال کنند که آقای نادری میخواهد. هزاره های اسماعیلیه بعنوان مظلوم ترین اقلیت افغانستان داغ بیشـماری ازتعلقات قومی ومذهبی دربدن شان دارند. آنهانه درجامعۀ هزاره های شیعه پذیرفته بودند ونه دربین سایراقوام غیرهزاره. درسالهای تجاوزروسها درافغانستان ازدولت دست نشاندۀروس حمایت کردند وروابط خودرا با حزب جمعیت نیز قایم نگه داشتند واکنون نیزدرمسیری گام برداشته اند که دیروزمیرفتند.
جبهه ای متحد که سازه ای ازاقلیتها است، غیبت مردم هزاره درین جبهه را سوال برانگیزکرده است. مردم هزاره درطول حیات اجتماعی وسیاسـیی خود بنحوی با ایران رابطه داشته اند، کشوری که اکنون یکی ازطراحان اصلی درسیاست کنونی افغانستان به شمارمی آید. ایران ازسال های تجاوزشوروی سابق درافغانستان ، چی درحلقه ای گروه های طرفدارش وچی با روسها، روابط فعال امامتناقض رادنبال کرده است. به پیمانه ای محلی، ایران ازسیاست دو گانه وانگیزه های متفاوت ازاقلیتهای قومی افغانستان به نفعش سودبرده است ، طوریکه تاجیکها رابا انگیزه ای قومی—نژادآریایی وهزاره هارا بدلیل مذهبی—شیعه بودن شان، در تناسب مـتفاوت برمحورخود نـگه داشته است. وابستگیی گروهای هزاره به ایران همیشه مایه ای بد بینیی کشورهای غربی نسبت به هزاره ها رادربرداشته است؛ این گمان منفی باعث گردید تابدنه ای عظیم ازجامعه ای کشور، هزاره ها، ازجلب کمکهای بین المللی که دربازسازی افغانستان وعده وتمویل شده است، بی بهره بمانند.
حضورشخصیت های هزاره تباربابارازاتهام جنایات جنگی درکناردولتی که پشتون ها رهبری آنرا دردست دارند، گمانه زنی های متناقضی رابوجود آورده است. آیا زمان آن رسیده باشد که مردم هزاره درروابط شان باایران تجدید نظرکنند؟ آیا پشتونها میخواهند هزاره هارا در مقیاس قومی هم پیمان سیاسی خود انتخاب کنند ودیگردست ازتبعیض وبیعدالتی علیه شان بردارند؟واگر چنین شود، آیا غرب هزاره هاراازتحـریم بـیرون خواهد آورد؟ ازسوی دیگر با مراجعه بتاریخ کشوررفتارحکومات پیشین با هزاره ها راظالمانه و آکنده ازبیعدالتی وستم می یابیم. صرف نظرازگذشتۀ دور، قتل عام مردم هـزاره بدست گروه سیاف ِپشتون نسب طی سال های 1992 تا96 میلادی درکابل وقتل رهبر[*]مردم هزاره، عبدالعلی مزاری، بدست طالبان پشتون تبار، قتل عام مردم هزاره بدست طالبان درسال های 1997و98 میلادی در مزارشریف وبامیان، انگیزه های شدید هزاره ستیزی رابه نمایش میگذارد. بااین پس منظرمحال مینماید که این آشتی وگذشت یک شبه تامین شده باشد. ازسوی دیگرمردم وروشنفکران هزاره شخصـیت های هزاره تباردرترکیب دولت فعلی رانمایندگان واقعیی شان نمیدانند؛ نمایندگانی که جزرضای خاطر ایران کاری برای مردم خود انجام نداده اند. درعرصۀمعاملات قومی—سیاسی ، اولین برخوردمسالمت جویانه بین نمایندگان پشتون وهزاره زمانی اتفاق افتادکه درانتخاب رًیس شورای ملی، محقق هـزاره ازسیاف پشتون حمایت کرد که باموج اعتراض قربانیان فاجعه افشاردرشهرکابل، که ازمردم هـزاره بودند، مواجه شد. اکنون خیلی زود است تا قضاوت شود که معاملاتی درکارخواهدبود که حکومت پشتون تبار وحاکم با هزاره های محکوم درکنارهم درتعاملات سیاسیی کشورراهی را د نبال کنند که درآن هم منا فع تمام اقوام افغا نستان تامین گرد د وهم هزاره هابعنوان شهروند مساوی الحقوق درکنارشهروندان پشتون، تاجیک، ازبیک و...ازحقوق سیاسی وشهروندی خودبهره مندگردند.
دو: تلاش روسهابرای ایجاد موازنه ، نه مقابله :
فعال شدن روسهادرتعاملات سیاسی افغانسـتان القاءکننده ای نگرانیی است که ازحضور گستردۀ آمریکادرمنطقه ناشی میشود. ایجاد جبهه ای ملی افغانستان حرکت سیاسیی بسامانی است که روسیه وایران بطوراجتناب نا پذیریری درسازمان دهیی آن سهـیم اندوازآن حمایت نیزخواهند کرد. روسیه وایران ازآن بیمناک اند که باازدست دادن شمارهـوادارانش درترکیب دولت کنونی افغانستان نفوذوابتکارعمل خودرادرین کشورازدست بدهــند. پروژه ای اتمی سازی ایران، اگربه پایه ای اکمال برسد، یکی دیگرازوسایل مهارکننده برضدنفـوذ امریکا درمنطقه مطمح نظرروسهامیباشد. ایران باداشتن موضع ضدامریکایی کاندید منطقه ای یی مناسب برای روسهاست. روسها درپروژۀ اتمی ایران سیاست "هم به میخ وهم به نعل بزن "راپیشه کرده است؛ گاهیکه فشارهای بین المللی شدت میگرد، زبان انتقاد رابرضد ایرا ن برمی کشداما به محض کاهش انتقادهافعالانه میکوشدتاپروژه رابه مرحلۀ انجام برساند. پروژۀاتمی ایران که بامقصود صلح آمیزوبمنظورایجادانرژی ازآن نام برده میشود، در واقع دسترسی به تکنالوژی اتمی باکاربرد نظامی است. ایران میکوشد بادستیابی به فن آوری هسته ای درقدم اول ازمبارزطلبی های اسراییل بکاهد ودرجهت منافع هوادارانش درفلسطین ولبنان ازآن سودببرد وهم چنان ازسلاح اتمی بعنوان اهرم فشار، همسایگان عرب وعجم خود رانیزمنقاد نگه دارد.
وبالآخره، عرض وجود جبهۀ ملی افغانستان ایجاد چالش سیاسیی جدیددرروند اوضاع بحرانیی کشورمحسوب میشود که مبتکرین آن نه بمنظورگذرازبحران دست به چنین اقدامی زده اند، بلکه برای احیاء موقعیت ازدسترفتۀ شان دردولت کنونی . عکس العمل حذف هواداران ایران وروسیه ازبدنۀ دولت درهیأت جبهۀ ملی، اینک دولت آقای کرزی وحامیان بین المللی اش راهشدارمیدهد که حذف آنان بسادگیی که تصورشده است، نمیباشد. دردست داشتن پارلمان بعنوان نهاد قانون گذاروسیلۀ بزرگی است که حامیان جبهۀ سوم وحامیان بین المللی شان دردست دارند. کمترین اقدامی که حامیان جبهۀ جدید میتواند انجام دهد این خواهد بود که بابرپا داشتن اعتراضات خود برضد دولت کابل، امریکارادردو جبهه— جنگ برضد طالبان وحل مناقشات جبهۀ ملی ودولت،سراسیمه کند، کاریکه امریکا بشد ت ازآن بیزاراست. حال دیده شوداکتشافات جدید درچی گسترۀ عمل خواهد کرد وفوری ترین عکس العمل آن چی خواهدبود؟
[*] مزاری اولین رهبر هزاره بودکه اعتلای سیاسی مردم هزاره رادرفاصله گرفتن ازقیادت سیاسی ومذهبیی ایران بر هزاره ها میدانست.
طوریکه ساخت واشاعۀ فیلم مستهجن وتوهین آمیز کابل ایکسپرس به مردم هزاره خشم وعکس العمل هیچ مرجع دولتی وقانونی افغانستان را برنتافت واعتراضات هزاره ها هم بجایی نرسید، اینک گام بلند تری دراشاعۀ اراجیف مشابه واهانت مکرربرداشته شده وافغان فلم شاهکار دیگری ازهزاره ستیزی را در دست اجراءدارد—فلم "کاغذ پرانباز" به بازارخواهدآمد! خالد حسینی نویسندۀ "کاغذ پران باز" که اثرش قبلآبزبان انگلیسی به بازارعرضه شده است ، درین اواخر ترجمۀ ناقص آن توسط مترجمین افغانی وایرانی بزبان فارسی—بدتراز اصل آن بطورمحدودی نیز انتشاریافته است، پیشگام این هرزه نگاری است. میکانیسم داستان ازابتدا تاانتها با تناقضات منطقی درروابط شخصیت های داستان، تناقض زمانی دروقوع حادثات وتناقض عاطفی درحُسن برخورد ومعاشرت کاراکترها آمیخته است. ازآنجاییکه نویسنده ازروابط واقعیی اقوام افغانستان بی بهره بوده است، وزبان کاربردی درمعاشرت روزمره را نمیدانسته است ، میتواند تنها معذرتی برای او باشد که با تاسی به منابع وروایات نژاد پرستانه وغیرواقعی به خلق اثراهانت باروتحریک کنندۀ خود دست یازیده است. عجیب اینجاست که چرا سوژه های فیلم نامه هاو داستان ها مردم هزاره انتخاب میشوند ؟ آنهم نه در نقش مثبت که دربد ترین کاربرد. آقای حسینی دراثرش چی پیامی را خواسته است برای خوانندگانش بفرستد؟ اگر واقعآ خواسته است برای مردم افغانستان بنویسد؟ اگرداستان ازواقعیت ضمنی وتلخ ِروابط ظالمانه دربین اقوام افغانستان پرده برمیدارد و تلویحآازتفاوت دو طبقۀ حاکم ومحکوم سخن درمیان است، آیا نمیشد زبان متعارف بکاربرده میشد تااینقدرزننده ونیشدار؟ یااینکه جناب ایشان صرفآ برای انگلیسی زبانان نوشته واز مضمون رایج هررمانی که درفرهنگ کشورهای غربی رایج است، مدد جسته است وهدفش فقط پول بوده است؟ که بیشک درینصورت نفع کثیری هم اکنون نصیبش گردیده است ، اینکه تاثیرداستانش درافغانستان چی خواهد بودوچی انعکاس ناگوارایجاد خواهدکرد، مطمح نظر خالق داستان نبوده است. منتظر بمانیم تا بینندگان فلم قضاوت کنند. یاهو!
درروزهای که تازه صاحب وبلاگ شده بودم، هوای "کج نشینی وراست نویسی"دماغم را پرکرده بود وانــتخاب عنوان پرطمطراق"استیصال غرب در مقابله با تروریزم و..."رادرخور حال پنداشتم وقسمـتی ازآن را هم بر بال انترنت گذاشته دردنیای مجازی پراندم. اما دیری نگذشت که متوجه شدم این حرف ها بازار ندارد لذا باید متوقفــش کنم. برای اینکار سه دلیل برای خود اقامه کردم: اول، چسپیدن به ریش ارباب رانمک حرامی پنداشتم –"او"یی کـه ازشاه تا گدای مارااعاشه مینماید؛ دوم،مردم افغانستان آن عوام دیروز وخدای ناکرده ازهمه چـیز بیخبر نیـستند تا من ِازدنیا بیخبرگمان کنم که حرف جدیدی گفته ام؛ سوم وآخراینکه: مردم ماالحمد الله درگذر صـد ها سال بد ترین گونه های استبداد وبیعدالتی را موفقانه تجربه کرده اند وچنان پخته وسفته شده اند که وجود تبعیض وتفاوت را که ازدولت منتخب شان بر آنها رواداشته میشود، را آبرو مندانه تحمل کنند. بدین ترتیب ازاستمرار آن نوشتۀ دیــر هنگام یانابهنگام دست کشیدم تااگرزمانه اقتضاء کرد در فرصت دیگردستی برآن خواهم برد. وسوسه های اینکه چرا همه ازچیز هایکه باید گفته شوند نمی گویند واین همه اطناب وحاشیه روی برای چیست؟ اهل قلم وآنانی که دست شان در یخن انترنت میرسند، عدۀ درافقی پروازمیکنند که مرا درآن فضایاتوان بال زدن نیست ویاایشان را نزاکت بال زدن بامن، عدۀ هم پراکنده گوی وپریشان نویس مینمایند، ووقتی که چنین باشد وبازار ازاین گونه کالا هاانبار، متـاع من بازاری ندارد وباید بساط برچید. پس چی باید گفت ونوشت؟ اگرازمظلومیت قومی سرسخن بازکنی و گذشته را چراغ راه آینده قلم اندازکنی، قوم گرا، آشوبگروضد وحدت اقوام شریف وغیور افغانستان پنداشته میشوی، اگرازمشـروعیت تاریخیی حکومت تک قومی ، سنت پسند ومذهب پناه که مردم افغانستان را "گلاب رو" گلّه وار وموفقانه هم اداره میـکرد بی آنکه صدای اعتراضی وندای آشوبی بلند شود، یکراست درردیف قبیله سالار، فاشیست ونژاد پرست لیستت میکنند؛ وبالاخــــره اگرحرفهای دهن پرکنی چون شورای ملی، اردوی ملی، وحدت ملی، مردم سرفرازافغانستان،ملت بانـنگ ونامـوس وغیره را برزبان آوری ، از"سرک تا پچک"زهر خند میزنند که "اینه ولا یک بشر دوست دیگه هم پیــداشـد". درجدال ِچی باید کرد ها ودرانبوهی "باید گفته شوند" ها و"نوشته شوند" ها خودراغرقه یافتم که ناگهان کار سهراب کابلی بخاطر م آمد. سهراب درکارش بسیار موفق است؛ اوومهمانانش باآینکه د رجدال اجتناب نا پـذیـرو لاینحل اسیر اند؛ از جنگ قومی،مذهبی، زبانی وگروهی تاگزارش و موسیقی و...دروبلاگش یافت میشود، تبلورواقعی اندیشه درجامعۀافغانستان میباشد. درواقع این هانمایندگان مردمی اند که اندک اندک تاسرازسوراخ انـترنت برآورده اند، مضامینی راطرح وبحث میکنند که درخور فهم ودرک شان است ووجدان شان در یک ارزیابــیی خرد پسند حکم مقابله واستدلال صادر مینماید، بقیه هرمقولۀاگر آب وتابی هم داشته باشد یا درحریــم فهم شان راه نیافته ویاحد اقل دیرو یا پیش اززمان است. تردید کردم و پذیرفتم که سـهراب که سهراب است، پس من چی کاره که ازابتکاراو دست به تقلب بزنم وروش رستم پسند اورا تقلید کنم؟ سایــرین هم که متاعم را خریدار نیستند وپریشان نویسی را ترجیح میدهند، پس نزد کی شکایتم را ببرم که" نه دست ستیز ونه پای گریز" دارم. یاهو!
خالد حسینی نویسنده وخالق ناول" کاغذ پران باز" که در رسانه های چاپ امریکاازآن به طمطراق بعنوان بهترین اثرسال نام برده شده است، تلاش ورزیده تا ادبیات نفرت وانزجاررادرلابلای داستانش درجامعۀ افغانستان تلقین نماید. پدیدۀ استبداد که خودآفرینندۀ نفرت است، درتاریخ افغانستان سابقۀ طولانی دارد. اما با وجود چنان روابط ظالمانه، جامعۀ افغان ازنوعی نزاکت وآداب معاشرت درروابط اجتماعیی شان برخوردار بوده اند طوریکه هرز گویی وهزل نویسی را درادبیات شان گاهی راه نداده است. نظام خاندانی علاوه برپایه گذاریی استبداد وبیعدالتی، بذرافتراق وکینه رانیز بین اقوام افغانستان کاشت. باوجودیکه قتل عام ها، کوچ های اجباری وتملیک زمین ودارایی های اقلیت ها به اقوام حاکم چون درد جانکاهی برحافظۀ تاریخ افغانستان سنگینی میکند،آقای خالد حسینی که نتوانسته است ازدایرۀ چنین فرهنگی پا برون نهد، تمام توانش را بخرچ داده است تابا خلق صحنه های باب طبعش ازکلمات واستعاره های زننده وموهن استفاده کندو درجامعۀ نیازمند آشتی پیشگام دراشاعۀ فرهنگ نفرت واهانت شود. حسب عادت ستمدیده بایستی برای داد خواهی زبان فریاد برکشدوهرگویشی که انعکاس دهندۀ آلام وارده براوست،رابرزبان آورد. اما برخلاف آنان دم ازدم برنمی آورند وحتی حرف رکیکی چی درمعاشرت اجتماعیی شان و چی درادبیات نوشتاری شان بکاربرده نمیشود، درحالیکه تشنه کامان تمامیت خواهی بازبان اهانت متمّردانه براسلاف خود اقتداء کرده آتش بیارخرمن خصومت میشوند. مردم افغانستان پس ازتحمل سال هااستبداد، بیعدادلتی وزورگویی اکنون فرصتی راتجربه میکنند که در تاریخ کشورشان بی سابقه است. براهل قلم وادب افغانستان است تا با بکار گیریی ادبیات آشتی و همدیگر پذیری فکر وخلاٌقیت خویش را بنمایش بگذارند وازهرزنویسی وهتاکی درقالب ادبیات بپرهیزند. باشدروزی که آفرینندۀ"کاغذپرا ن- باز"هم چنان درکی را نصیب شود.
دوست فرهیختۀ ماآقای"علی حنیف" نقددرخوری بزبان انگلیسی از"کاغذپران باز" ارایه کرده است که درذیل آورده ام، لذا نخواستم بفارسی آنرا تکرار بنویسم. ترجمۀ فارسی کاغذپران بازنیزدرین اواخردربازارعرضه شده است؛ دوستانیکه مشکل زبان انگلیسی داشته باشند میتوانند با مراجعۀ مستقیم شاهکارنفرت پراکنی های آقای خالد حسینی رابه قضاوت بنشینند. قابل یادآوری اینکه نقد متین آقای حنیف دروبسایت "کابل پرس"هم انتشاریافته است.
A glance at Novel “The Kite Runner”
Author of the novel: Khaled Hosseini
“Crow knows the language of the crow”
Afghan proverb
Unbiased and open-minded readers only, please!
Actually, the real novel writer is articulator of the dark corners, unspoken, and
untouched aspects of the horizontal and vertical socio-cultural domains of a
society that can not be found in an official cultural, social, geographical, or
political books. The real novel writer is pointing the most important and crucial
problem or question of the time in a society. If a novel becomes a tool for blotting,
insulting, devaluating of the real values and measures of a nation, or a specific
ethnic group, gaining some other financial and political interests and benefits,
could be very dangerous, discriminatory, insane, seditious and/or inflammable.
Socio-cultural and ethical values and measures of a society, honestly kept during
the evolution and development of the story, could be developed progressively
during the span of the story. If a novel or story were lacking these characters, it
would not be a real one. Events, developments and evolutions in a non-real
novel or story theoretically are possible, but in practice are not applicable.
One of the important elements that have its special place in a novel is the
imagination on the bases of the actual geographic, social, cultural, economical,
psychological, and social psychology realities. If these imaginations are not laid
on these bases, they cannot find their place amongst society.
Ethnic supremacy and priorities, shows selfishness, shortsightedness, narrowmindedness,
and dogmatism only, while in every society there are many ethnic
groups. Recognition of persons, in a specific ethnic group or a nation has its own
importance and beauty in a dialectical relationship with other ethnic groups or
nations in a wide range of human beings and is possible through an academic
practical and strategic methodology. If there is an experimental mistake, it is a
great lesson, if it is intentional, how unforgivable and irreparable it would be.
Being literate only, is not sufficient to claim of being a real novel writer or poet or
artist. The novel is the most complex and developed genre of literature that
needs the precise, correct and complete knowledge of history, philosophy,
history of religion, culture, politics, economics, socio-psychology and etc.
Hereinafter, the real novel writer is an impartial depositor, honest, responsible
undertaker of the highest values and measures of humanity and pointing the
main problem and paradox of the society and time. The real novel writer is trying
and searching to articulate and shows the ways of resolving the paradoxes with
an academic/dynamic system of research.
Hereinafter, the measuring and criticizing of a novel needs the specific way of
consumption and a thorough capacity of that knowledge. If a person or
institutions are lacking of this capacity and capability, measuring or criticizing a
novel irresponsibly, can not tell you more then:
"A beautiful novel... ranks among the best-written and provocative stories of the year so far. . . a
heartbreaking story of [an] unlikely friendship. . . This unusually eloquent story is also about the
fragile relationship between fathers and sons, humans and their gods, men and their countries.
Loyalty and blood are the ties that bind their stories into one of the most lyrical, moving and
unexpected books this year."
-The
"A marvelous first novel. . . the story of two young boys who are friends in
incredible story of the culture. It's an old-fashioned kind of novel that really sweeps you away."
-
"It is so powerful that for a long time everything I read seemed bland." -Isabel Allende
"Brilliant, startling plot twists make this book memorable both as a political chronicle and a
deeply personal tale about how childhood choices affect our adult lives. The character studies
alone would make this a noteworthy debut, from the portrait of the sensitive, insecure Amir to the
multilayered development of his father, Baba, whose sacrifices and scandalous behavior are fully
revealed only when Amir returns to
both